اسماعیل بوردشاهیان

نویسنده، مترجم، پژوهشگر

پارسی English

سامانچی قیزی (دختر کاه فروش)

سامانچی قیزی

(دختر کاه فروش)

سرآغاز

از گذشه های بسیار دور از او فقط یک نام ویک تصویر بود. به هر جا که می رفتی درهرخانه و مغازه وتالاری تصویرویا بهتر بگویم تابلوی نقاشی چهره وتنه ء او با خوشه های گندم بردوش بر دیوارنصب شده بود . از هرکس که می پرسیدی او کیست ؟ می گفت :

- سامانچی قیزیده ( دختر کاه فروش است)

او آشنای همه ، جزیی از خانواده وفرهنگ وزبان وفکر مردم و در نهایت سمبل زیبایی واسطوره پاکی همه بود. بطوری که مردم آذربایجان وقتی می خواستند از زیبایی وپاکی دختری و یا بانویی تعریف وتوصیف کنند می گفتند : بله زیباست ، دخترکاه فروش است ( گزلده ، سامانچی قیزده )

اما وقتی می پرسیدی اوکی ست ؟کجا وچگونه زیست؟ واکنون کجاست ؟

همه فقط یک پاسخ داشتند:

او دختر کاه فروش است ، اورا کشته اند

تمام دانسته مردم از او همین بود وجز این هیچ نبود . من هر چه تحقیق کردم وجستم هیچ نیافتم وکسی نمی دانست که او کی بوده وچه شده ؟ از او فقط یک تصویر بود و یک نام و خبر روایتی کوتاه که اورا کشته اند همین. پس برآن شدم که داستان زندگی یا بهتر است بگویم رمان او را بنویسم و نوشتم یعنی سالها به نوشتن آن نشستم و اکنون که نوشتن آن را به پایان رسانده ام. آن را به مردم دیارم آذربایجان تقدیم می کنم . باشد که بپذیرند.

با این تاکید که تمام سوژه وفصل فصل رمان آفریده ذهن است واگر در متن رمان به یک مقطع تاریخی اشاره ویا یک واقعهء تاریخی با شخصیتهای موثر آن دربطن جریان وقایع مورد استناد ودست مایه قرار گرفته اند به خاطر نزدیک نمودن رمان به حقیقت بر اساس منطق رمان است نه چیزی دیگر چرا که رمان حاصل تخیل بر مبنای حقیقت زندگیست تا زندگی تازه ودیگری بیافریند.

ا ، ی اورمیا

10 آذر 1389

ارومیه - ایران

 

قسمتی از فصل اول

فرار از تفلیس

1

 

آنها تورا می کشند سارا ، آنها تورا می کشند . همانطور که پدرت را کشتند ، مادرت را کشتند وشوهرت را. روزی خواهد رسید سارا که آرزو خواهی کرد ای کاش به اين جا به این شهر وسرزمين ارومی نيامده بودی هما نطور که پدرت آرزو می کرد

نسترن خاتون می گفت و می گريست وصدای گرفته وغمبارش در فضای تيره ومرطوب انبار انعکاس می يافت . صبح بود کمی مانده به ظهر . هوا گرفته وابری بود وباران ريِز می باريد و همراه با ريزش باران دود غليظی فضای اطراف کاروانسرا و ميدان مقابل آن را پر کرده بود و هر چند گاه صدای آه وناله وفرياد مردم همراه با صدای گلوله از ناحيه ای از شهر به گوش می رسيد. سقف انباری که آنها را در آن زندانی کرده بودند کوتاه بود وسياه با تيرهای چوبی کلفت و کهنه وتيرکهای چوبی باريک وحصير دود گرفته ی سياه که زير بار سنگين سقف تاب برداشته و خم شده بودند. انگار از تحمل بار سنگين ساليان دراز خسته بودند

سارا صدای نسترن خاتون را شنيد . چشمانش راگشود وخيره به هر سو نگریست. هوای تاريک و کم نور و نمورانبار دم کرده و نا مطبوع بود دست برروی بالش نهاد ونيم خيز شد و نشست .تلی کنارش آمد و در حاليکه با نوک انکشتان شانه هایش را مالش می داد و نوازشش می کرد. گفت :

- بيدار شدی دخترم ؟ خدا را شکر

سارا نگاهی به اطراف انداخت و نگاهش که به نگاه يوسف خورد پرسيد:

- ما کجا هستيم ؟ اينجا کجاست عمو؟ مرا کی آورد ه ايد به اين

جا ؟

يوسف که نزديک در چوبی انبار چمباتمه زده وبه دیوار تکیه داده بود گفت :

ديشب دخترم.اين جا انبار کاروانسراست .تو را اين جا بطور موقت زندانی کرده اند . ما هم خواستيم کنار تو بمانيم .

سارا رو اندازی پشمی را که روی پاهايش کشيده بودند کنار نهاد وگره روسری بنفش خاکستریش را باز کرد و روی شانه هایش انداخت وگذاشت موهای صاف قهوه ای روشن مايل به طلائيش روی شانه هايش بريزد. پيراهنش سفيد بود وبلند با حاشيه های مليله دوز آبی رنگ و با يقه ی سرخ رنگ چيندارزری دوزی شده. اورا روی ملافه ای سفيد که روی کاه ها پهن کرده بودند خوابانده بودند. به زحمت از جايش بلند شد. دو روز از زايمانش می گذشت. بچه اش را که نوزادی پسر بود کمی پائينتر از او در گهواره ای چوبی خوابانده بودند که نسترن خاتون با پايش آن را آرام تکان می داد. سارا احساس ضعف میکرد.ناتوان شده بود.صورت گرد استخوانيش رنگ پريده و مهتابی بود اما باز لبخند مهربانش را برلب داشت . چشمان آبی موربش زير طاق کمان ابروان با وجود درخشندگی رنگ و حالتی از ضعف راداشتند. تلی کمک کرد که از جايش بلند شود و به کنار پنجره ی کوچک انبار برود و بيرون را نگاه کند.جلو درانبار دو مرد مسلح مشغول نگهبانی بودند.وقتی متوجه او شدند کنجکاو با چشمان مات اما ترس گرفته وحيا زده شروع به تماشای او کردند.وسط ميدان جلوکاروانسرا تل آتشی دودگرفته میسوخت.دسته ای از جيلوهای1 آشوری همرا با سربازان روس و چند گرجی مسلح -

---------------------------

1- جیلوها طایفه ای از آشوریان مسیحی ترکیه بودند و در کوه پایه های شهرهای نزدیک مرز ایران سکونت و زندگی عشیرتی داشتند که با شروع جنگ جهانی اول هم زمان با کشتار ارامنه در ترکیه به ایران پناهنده شده و در شهرهای سلماس وارومیه سکنا گزیدند اما بعد از چند سال با حمایت و تحریک نیروهای روسیه و انگلیس و اسلحه آنها همراه با گروهی از آشوریان وارمنیان محل سر به شورش و جنگ وقتل نهاده و ادعای حکومت و کشور مستقل مسیحی در منطقه را نمودند شورش جیلوها که باعث کشته و آوارگی ده هاهزارنفر وویرانی و قحط شد در تاریخ و خاطره مردم محل به سالهای قحط و بلوای جیلولوغ معروف است .

با قیافه و چهره های متفاوت اما اکثرا با ریش وسبیل بلندو آویخته ،آشفته حال درحاليکه باصدای بلند حرف می زدند و می خندیدند به سمت غرب ميدان راه خروجی غربی شهرمی رفتند.چند سرباز روس نزديک درخت نارون کهنسال و بلند ميدان ايستاده به مرد ساز زن دوره گردی که زيردرخت نارون نشسته ومشغول کوک سازش بود نگاه ميکردند. درخت نارون شاخه های بلندش را به هرسو کشانده وگسترانده بود اما برگ نداشت. بعضی از شاخه هايش در ميان دود ومه غليظ گم شده بودند . هوا گرفته و ابری بود وباران ريز می باريد ومرد نشسته زير درخت نارون مشغول کوک سازی بود که در بغل داشت. باد می وزيد و همراه با وزش باد و ناله وانفجار گلوله،صدای بهم خوردن سخت چيزی سنگين انگارسنگ برسنگ بگوش میرسيد.صداها چنان بلندو مهيب بودند که گويی چيزی مثل کوه داشت فرو می ريخت. درست آن لحظه ای که سارا به کنار پنجره رسید يک آن غرش سنگين انفجار وفروريختن سنگها چنان شديدوبلند ونزديک شد که تمام فضای غم آلود صبحگاه کاروانسرا ومحيط اطراف آن را پوشاند. سارا ترسيده وهراسان برگشت و پرسيد :

- اين صدا ها از کجاست ؟

تلی گفت :

بيا اين طرف دخترم از هفت آسياب است. دارندآسيابها را خراب

می کنند .

يوسف زير لب غريد :

آسيابهای سنگی بزرگ را دارند خراب می کنند. اين مردم ديگر نبايد نانی برای خوردن داشته باشند.

نسترن خاتون که روی صندلی چوبی شکسته ای نشسته و نگاه مات و غم گرفتهء پراز اشکش را به جايی نامعلوم دوخته بود . گويی از آن همه رنج وملال وکشت وکشتار وتاراج و ویرانی بخصوص ازحمله ومحاصره شب پیش به روستا وخانه اش ودستگیری سارا وزندانی شدنشان حال و وروز خوشی نداشت . روسری سفيد گلدارش را روی صورتش کشيده و در حالی که به آرامی می گريست ناليد :

- آسيابها می سوزند ، آسيابها خراب می شوند و ما زيرسنگهای آسيابها خرد خواهيم شد چه فرق می کند بگذار ملخهاوکرکسها در اين سرزمين ارومی زندگی کنند. بگذار دستهاوخنجرهايشان هميشه خونين بماند. اين توفان به اين زودی نخواهد خوابيد . آخ سارا ، آخ سارا ، ای کاش هرگز به اينجا به اين سرزمين نيامده بودی . ای کاش پدرت تورا ازتفلیس نمی آورد. ای کاش اين همه پاک و خوب نبودی ، زيبايی ومهربانيت دشمن تو شدند سارا .

سارا گيج شده بود برگشت رفت مقابل نسترن خاتون ايستاد و خم شد وپرسيد :

- آنها کی اند ؟ چرا می خواهند مرا بکشند ؟

نسترن خاتون روسريش را که پايين لغزيده و قسمتی از صورتش را پوشانده بود کنار زد . سرش را بلند کرد ونگاه پر از سوال و تشويشش را توی صورت سارا دوخت و متعجب وحيرت زده گفت :

مگر نمی دانی ؟

پایان مقاله

نظرات

نام:
شماره تماس :
شماره امنيتي: